X
تبلیغات
313

313

جک ولطیفه

غضنفر اسم نویسی میکنه برای موبایل میگه خدا کنه نوکیا درآد.

فرستنده : 2621***0938

حیف نون میره خواستگاری ازش می پرسن چکاره ای؟ روش نمیشه بگه قصاب میگه لوازم یدکی گوسفند دارم.

میدونی چینی ها به دوقلو چی میگن؟! این چون اون ، اون چون این!

حیف نون میخواسته بره شهرک آزمایش برا امتحان رانندگی ، صبح ناشتا میره.

غضنفر میره خارج یه موتور میدزده صاحبش داد میزنه : No . No غضنفر میگه نو یا کهنه می برمش.

به غضنفر میگن اسم دکترت چیه؟ میگه ترابی میگن اسم کوچیکش چیه : میگه فیزیو!

نوشته شده توسط محمود | چاپ یادداشت | 0 نظر

جک جدید (لطیفه)

پنجشنبه 18 آذر ماه سال 1389 ساعت 08:57 AM

یارو 1000 تومنی پیدا میکنه میبینه وسطش سوراخه میگه بخشکی شانس وسطش گوشه نداره!

فرستنده : 1501***0914

...................................................

غضنفر میاد تهران تو ترافیک گیر میکنه میگه : ها ماشاالله! به این میگن عروسی!

فرستنده : 5301***0917

...................................................

به غضنفر میگن سه تا فوتبالیست نام ببر میگه : علی دایی ، علی کریمی ، فرار مهدوی کیا!

فرستنده : فرشاد 1055***0938

...................................................

طرف نصف قرص خوابشو میخوره شب یه چشش باز میمونه.

فرستنده : 5789***0912

نوشته شده توسط محمود | چاپ یادداشت | 2 نظر

جوک جدید (لطیفه)

پنجشنبه 11 آذر ماه سال 1389 ساعت 08:09 AM

معلم ورزش به دانش آموز گفت : بخوابید رو زمین و رکاب بزنید.
یکی از دانش آموزان پایش را بالا گرفته بود ولی تکان نمی داد معلم از او پرسید چرا رکاب نمی زنی؟ جواب داد: چون دوچرخه ام تو سرازیری افتاده.

فرستنده : 4695***0937

****************

وصیت غضنفر : دور قبرم آب و صابون بریزید تا هرکس رد شد بیفته من سیر بخندم روحم شاد بشه.

فرستنده : 7249***0936

****************

به یارو میگن قبض آب و برق خونتو چطور پرداخت میکنی؟ میگه میذارم پشت برف پاک کن ماشین غضنفر فکر میکنه قبض جریمست پرداخت میکنه!

فرستنده : 7088***0917

****************

نوشته شده توسط محمود | چاپ یادداشت | 0 نظر

جوک و لطیفه آذر ماه 89 (لطیفه)

یکشنبه 30 آبان ماه سال 1389 ساعت 4:45 PM

جوک آذر 89

دکتر به یارو میگه: دوتا خبر بد دارم.
اولیش اینه که تو فقط بیست و چهار ساعت زنده می مونی.
یارو میگه دومیش چیه؟
دومیش اینه که دیروز یادم رفت اینو بهت بگم!!!

جک آذر 89

اولی: آقا این همسایه مون ساعت 2 نصفه شب هی با مشت می کوبید به دیوار خونمون!
دومی: عجب آدم های مردم آزاری پیدا می شن. حتماً نذاشت بخوابی؟
اولی: نه، خوشبختانه خواب نبودم، داشتم شیپور تمرین می کردم!

لطیفه آذر 89

یکی یه روباه مرده می بینه به خودش میگه خوب شد مرده وگرنه گولم می زد !

جوک جدید آذر 89

یه نفر می خواسته خودکشی کنه با یه ظرف غذا میره روی ریل می خوابه. بهش میگن تو اگه میخوای خودکشی کنی دیگه واسه چی غذا برمی داری ؟ میگه اومدیم و قطار یه هفته دیگه امد

جک جدید آذر 89

یه روز یکی میره بقالی، میگه: آقا صابون داری؟ میگه: آره . مرده میگه: پس لطفا دستات رو بشور، به من یه کیلو پنیر بده

لطیفه جدید آذر 89

حیف نون سوار تاکسی می شه راننده تاکسی می گه پول خرد ندارم، حیف نون می گه به جاش برام بوق بزن

جک و لطیفه آذر 89

یه پیرزن خودشو تو آینه می بینه می گه آینه هم آینه های قدیم!

نوشته شده توسط محمود | چاپ یادداشت | 3 نظر

جک خنده دار (لطیفه)

دوشنبه 24 آبان ماه سال 1389 ساعت 08:48 AM

جک آمریکایی و غضنفر
آمریکاییه میخواسته غضنفر ضایع کنه می‌برتش تو آمریکا و بهش میگه: زمین را بکن. غضنفر بعد از100متر کندن به یک سیم میرسه، آمریکاییه بهش میگه: ببین ما از100سال پیش تلفن داشتیم!
غضنفر هم یارو رو می‌برتش تو شهرشون و بهش میگه: بکن، آمریکاییه بعد از100متر کندن به چیزی نمیرسه، غضنفر بهش میگه ببین ما از100سال پیش موبایل داشتیم!

جک خیلی خنده دار از غضنفر
غضنفر دوتا کراوات زده بود که بره عروسی، بهش میگن چرا دوتا کراوات زدی؟
میگه: آخه عقد و عروسی با همه!

جک آخر خنده
غضنفر به زنش میگه: زن مهریه‌ات را بگذار اجرا تا با پولش خونه بخریم!

جک فوق العاده خنده دار
قاضی: چرا با سر زدی توی صورت دوستت؟
غضنفر: جناب قاضی! خودش می‌خواست، هر وقت من را می‌دید،
می‌گفت یک سری به ما بزن!

ادامه مطلب ...

نوشته شده توسط محمود | چاپ یادداشت | 2 نظر

لطیفه باحال (لطیفه)

پنجشنبه 13 آبان ماه سال 1389 ساعت 08:41 AM

لطیفه باحال درمورد ازدواج

از طرف سوال می کنن عامل اصلی طلاق چیه ؟ میگه ازدواج.

فرستنده : 8656***0913

..........

لطیفه باحال غضنفر

یه روز غضنفر یه ملخ می گیره میگه بپر ملخه می پره ، یه پاشو میکنه میگه بپر ملخه می پره ، پای دومشو هم میکنه باز میگه بپر ایندفعه ملخه نمی پره. غضنفر یه نتیجه علمی می گیره: وقتی دوتا پای ملخ کنده شه ملخ کر میشه.

فرستنده : 9487***0937

...............

لطیفه باحال خنگول

نفرین خنگول :
آرزو دارم خدا کنه انشاالله به حق پنج تن الهی آمین.

فرستنده : 1906***0913

............

لطیفه غضنفری باحال

یه روز هلیکوپتر از روی روستای غضنفر اینا رد میشده غضنفر یواشکی میگه هیس سروصدا نکنید بذارید زنده بگیرمش.

فرستنده : 4859***0918

.........

لطیفه باحال غضنفر

گیوه چیست ؟
کفشی که غضنفر به علت تشخیص ندادن پای چپ و راستش می پوشد.

فرستنده : 7684***0937

نوشته شده توسط محمود | چاپ یادداشت | 0 نظر

لطیفه و لبخند (لطیفه)

دوشنبه 3 آبان ماه سال 1389 ساعت 10:24 AM

یارو باباش تو توالت سکته میکنه میمیره هر وقت توالت گریه میکنه. بهش میگن چرا گریه میکنی؟ میگه اینجا بوی بابامو میده.

فرستنده : 8243***0916

...............................................

یارو میره جهنم داد میزنه کمک ، کمک ، میگن چی شده میگه : جهنم آتیش گرفته.

فرستنده : 6051***0917

...............................................

غضنفر با دوستش میره بمب گذاری
دوستش میگه یه وقت نترکه !
- میگه نه نگران نباش یکی دیگه دارم !!!….

...............................................

دو تا تنبل دراز کشیده بودند یکیشون داشته خمیازه می کشیده اون یکی میگه داداش تا دهنت بازه لطفا این اصغر مارو هم صدا کن.

...............................................

از غضنفر میپرسن نظرت راجع به زلزله چیه ؟

میکه طرح خوبیه ، تکان دهنده ست !

...............................................

روزی مردی روستایی الاغش را به بازار فروش حیوانات برد. مشتری های الاغ اگر از جلو می آمدند ، الاغ دهانش را برای گاز گرفتن آنها باز می کرد و اگر از عقب می آمدند به آنها لگد می زد. شخصی به مرد گفت : با این وضع کسی الاغت را نخواهد خرید. مرد گفت : قصد من هم فروش آن نیست فقط می خواهم مردم بدانند که من از دست این حیوان چه می کشم.

 

 

 

 

+ نوشته شده در ۲۴/۳/۱۳۹۰ساعت ۲۰:۲۰ توسط معین اشکانی دسته : نظر(2)

داستان جومونگ ورستم!


جومونگ گفت ندارم ز امثال تو هیچ باک
که گر گنده ای من ز تو برترم
اگر تو یلی من ز تو یلترم

رستم انگار بهش برخورد، یهو قاطی کرد و گفت:

منم مرد مردان ایران زمین
ز مادر نزادست چون من چنین
تو ای جوجه با این قد و هیکلت
برو تا نخورده است گرز بر سرت

جومونگ چشماشو اونطوری گشاد کرد و گفت:

تو را هیچ کس بین ایرانیان
نمی داندت چیست نام و نشان
ولی نام جومونگ و سوسانو را
همه میشناسند در هر مکان
تو جز گنده بودن به چی دلخوشی
بیا
عکس من را به پوستر ببین
ببین تی وی ات را که من سوژشم
ببین حال میدن در جراید به من
منم سانگ ایل گوکه نامدار
ز من گنده تر نامده در جهان
تو در پیش من مور هم نیستی
کانال 3 رو دیدی؟ کور که نیستی

در اینحال رستم پهلوان، لوتی نباخت و شروع به رجز خوانی کرد:

چنین گفت رستم به این مرد جنگ
جومونگا ! تویی دشمنم بی درنـگ
چنان بر تنت کـــوبم ایـــن نعلبکی
که دیگر نخواهی تو سوپ، آبــکی
مگـــر تو نـــدانی که مـن کیستم؟
من آن (تسو) سوسولت! نیستم
منم رستم، آن شیر ایــران زمین
(بویو) کوچک است در نگاهم همین

بعد از رجز خوانی رستم پهلوان، جومونگ از پشت تپه ای که آنجا پنهان شده بود آمد:

جومونگ آمد از پشت تل سیاه
کنارش(یوها) مــادر بی گنـاه!
بگفت:هین! منم آن جومونگ رشید
هم اینک صدایت به گوشــم رسید
سوسانو هماره بود همسرم
دهــم من به فرمان او این سرم
چون او گفته با تو نجنگم رواست
دگر هر چه گویم به او بر هواست!

و بعد از حرفهای جومونگ درد دل رستم آغاز گردید:

و این شد که رستم سخن تازه کرد
که حرف دلش گفت (پس کو نبرد؟!)
بگفت ای جومونگا که حرف دل است
که زن ها گـــرفتند اوضــاع به دست
که ما پهلوانیم و این است حالمان
که دادار باید رسد بر دل این و آن!

و اینچنین شد که دو پهلوان همدیگر را در آغوش گرفتند

نبرد رستم و ویروس ها

 

+ نوشته شده در ۲۴/۳/۱۳۹۰ساعت ۲۰:۱۵ توسط معین اشکانی دسته : نظر(0)

اس ام اس مجانی!

ام اس مجاني واسه هميشه با سيم کارت اعتباري همراه اول شما با اين ترفند ميتونيد به 9 نفر که خودتون انتخاب ميکنيد واسه هميشه اسم ام اس رايگان بفرستيد(تو قسمت نکته ها ميگيم که چي کار کنيد که به هر چند تا شماره که خواستيد اس ام اس رايگان بفرستيد) اين ترفند کاملا واقعي هستش و 100% کار ميکنه اين ترفند فقط رو سيم کارت اعتباري 0919همراه اول کار ميکنه.ابتدا با گوشي خودتون زنگ بزنيد به شماره 444 بعد که تماس برقرار شد شما بايد زبان تلفن سخنگو رو از زبان فارسي به زبان انگليش تغيير بديد در غير اين صورت نمي تونيد کاري کنيد براي اين کار کليد 7 رو بزنيد بعد گزينه 2 رو بزنيد بعد گزينه يک حالا زبان سخنگو انگليسي ميشه اگه انگليسي بلد نيستيد اشکال نداره فقط شما مراحل زير رو دنبال کنيد

خوب حالا گزينه 5 رو بزنيد بعد از تموم شدن حرف اون خانوم سخنگو کليد يک رو بزنيد بعد از تموم شدن کامل حرف خانومه شماره کسي که بيشتر از همه بهش اس ام اس ميفرستيد رو وارد کنيد بعد که وارد کرديد # رو به آخر شماره اضافه کنيد يعني اينجوري شماره بهش بديد # 09125402145 بعد که وارد کرديد شماره دوستتون طرف شروع ميکنه شماره شما رو خوندن بعد که حرفش تموم شد شما کليد يک رو براي تاييد بزنيد در آخر از شما تشکر ميکنه (Tank You) بعد که از شما تشکر کرد مي تونيد تماستون رو قطع کنيد شما ميتونيد تا 9 شماره همين کارو دنبال کنيد.

نکته 1 (مهم ): شما ميتونيد به هر شماره اي که ميخواهيد اس ام اس رايگان بديد به اين صورت که يکي از 9 تا شماره رو پاک مي کنيد و به جاش شماره جديد رو مي ديد.براي اين کار بعد از اينکه شماره 444 رو گرفتيد گزينه 5 رو بزنيد حالا براي تغير شماره گزينه 2 رو بزنيد و بعد از تموم شدن صحبت خانومه شماره قبلي که داده بوديد رو بديد و # رو بزنيد و باز بعد از صحبت خانومه شماره جديد رو بديد و # رو بزنيد و در آخر هم براي تاييد 1 رو بزنيد و تماس رو قطع کنيد.

نکته 2 : در هر بار تغيير شماره پنج ريال از حساب شما کم ميشه که اون هم قابل گفتن نيست جهت اطلاع گفتم.

نکته 3 : شما حتي وقتي که سيم کارتتون يک طرفه شده هم مي تونيد به اين 9 تا شماره اس ام اس رايگان بديد.

نکته 4 : اما وقتي سيمکارتتون يک طرفه هست نميتونيد شماره جديدي وارد کنيد يا شماره رو تغيير بديد
+ نوشته شده در ۲۴/۳/۱۳۹۰ساعت ۲۰:۱۳ توسط معین اشکانی دسته : نظر(0)

تمام شعر های ترکی شهریار



﴿ بند ا ﴾


حیدر بابا ایلدیریملار شاخاندا

سئللر ,سولار ,شاقیلدییوب ,آخاندا

قیزلار اونا صف باغلییوب
باخاندا

سلام اولسون شوکتوزه ,ائلوزه
!
منیم ده بیر آدیم گلسین
دیلوزه!

ایلدیریم :آذرخش

شاخاندا: تاختن



﴿ بند 2 ﴾

حیدر
بابا ,کهلیک لرون اوچاندا
کول دیبیننن دوشان قالخیب ,قاچاندا

باغچالارون
چیچکله نیپ ,آچاندا
بیزدن ده بیر ممکن اولسا , یادائله
!
آچیلمیان اورکلری
شاد ائله!
﴿ بند 3﴾

بایرام یئلی چارداقلاری ییخاندا

نوروز گولی, قارچیچه
گی چیخاندا
آغ بولوتلار کوینکلرنین سیخاندا

بیزدن ده بیر آد ائله ین ساغ
اولسون
درد لر یمیز قوی دیکلسین, داغ اولسون


چارداق: الونک چادر


﴿
بند 4 ﴾
حیدر بابا گون دالیوی داغلاسین
!
اوزون گولسون بولاقلارین آغلاسین
!
اوشاقلارین بیر دسته گول باغلاسین
!
یئل گلنده , وئر گتیر سین بو
یانا
بلکه منیم یاتمیش بختیم اویانا


کوینک : پیرهن

دیکل سین
Dikalsin: انباشته شدن
قوی :بذار


﴿ بند 5 ﴾

حیدر بابا ,سنین اوزون آغ
اولسون
دورت بیر یانین بولاق اولسون باغ اولسون

بیزدن سورا سنین باشین ساغ
اولسون
دونیا قضو - قدر اولوم ایتیمدی

دونیا بویی اوغولسوز دی
, یئتیمدی


﴿ بند 6 ﴾

حیدر بابا یولوم سنن کج اولدی

عومریم گئچدی
,گلنمه دیم گئج اولدی
هیچ بیلمه دیم گوزللرون نئج اولدی

بیلمزیدیم دونگله وار
, دونوم وار
ایتگی﴿ بند 7﴾

حیدر بابا ایگیت امک ایتیر مز

عومور گئچر ,افسوس بره
بیتیرمز
نامرد اولان عومری باش ا یئتیرمز

بیزده ,والله اونوتماریق
سیزلری
گورنمه سک حلال ائدون بیزلری



ایگت: جوانمرد

امک: حق دوستی
و نان و نمک
ایتیرمز: گم نمیکنه

گئچر : میگذره

بره بیتیرمزه : چاره
نمیکنه


﴿بند 8 ﴾

حیدر بابا " میر اژدر " سسله ننده
کنه ایچینه سسدن , گویدن دوشنده
"
عاشیق رستم" سازین ,دیللندیرنده
یادوندادی نه هووله سک قاچاردیم ؟
قوشلار تکین قاناد چالیپ اوچاردیم؟

کویدن : فضا ( در اصل از بالا ) سکوت روستا میشکست
دیلندیرنده : نواختن


﴿ بند 9﴾
"
شنگیل آوا " یوردی "عاشیق آلماسی "
گاهدان گئدیب , اوردا قوناق قالماسی
داش اتماسی ,آلما – هئیوا سالماسی
قالیب شیرین یوخی کیمی یادیمدا
اثر قویوب رو حوم دا , هر زادیمدا

گاهدان :گاهان
سالماسی : انداختن ( در اینجا چیدن)
قالیب :ماندن


﴿ بند 10﴾
حیدر بابا " قوری گولون" قازلاری
گدیک لرین سازاق چا لان سازلاری
کت – کوشنین پاییز لاری , یازلاری
بیر سینما پرده سی دور گوزومده
تک اوتوروب سئیر ائده رم اوزومده

ن حیدر بابا "قره چمن" جاداسی
چووشلارین گلر سسی, صداسی
کربلایه گئدنلرین قاداسی
دوشسون بو آج یولسوزلارین گوزونه
تمددنون اویوق یالان سوزونه

چووش : چاووش
قاداسی : درد و بلای انها به جان خریدن
دوشسون : بیفتد
یولسوز : بدون راه در اینجا بی دین


﴿بند 12﴾
حیدر بابا شیطان بیزی آزدیریب
محبتی اورکلردن قازدیریب
قره گونون سرنوشتین یازدیریب
سالیب خلقی بیر ,بیرینین جانینا
باریشیغی بلشدیریب قانینا

آزدیریب : فریب داده
قازدیریپ : کنده- زدوده
باریشیغی : صلح را در اینجا ادمیان
بلشدیریب : آغشته



﴿بند 13﴾
گوز یاشینا باخان اولسا ,قان اخماز
انسان اولان خنجر بئلینه تاخماز
اما حئییف , کور تو تدوغون بوراخماز
بهشتیمیز جهنم اولماقا دور !
ذیحجه میز محرم اولماقدادور!

توتدوغون: به دست آورده
بوراخماز : از دست نمیدهد رها نمیکند
....
ذی حججه ماه حج و شادی به ماه محرم خونین میرود


﴿بند 14

خزان یئلی یارپاقلاری توکنده
بولوت داغدان ائنیب کنده چوکنده
"
شیخ الاسلام "گوزل سسین چکنده
نیسگیلی سوز اور کلره ده یه ردی
آغاج لاردا , آللها باش ایه ردی

انئیپ : پایین امده
...
آغاجلار : درختها هم به تعظیم میافتادند


﴿بند 15﴾

"
داشلی بولاق" داش – قومونان دولماسین!
باغچالاری سارالماسین , سولماسین!
اوردا ن گئچن آتلی , سوسو ز اولماسین !
دئینه : بولاق ,خئیرون اولسون , آخارسان
اوفق لره خومار – خومار باخارسان

 لی﴿بند 16﴾
حیدر بابا ,داغین داشین , سره سی
کهلیک اوخور ,دالیسیندا فره سی
قوزولارین , آغی -بوزی ,قره سی
بیر گئدیدیم داغ – دره لر اوزونی
اوخویایدیم :< چوبان قیتیر قوزونی>

سره سی : دامنه کوه
فره سی : جوجه هایش
قوزولار: بز
چوبان... : چوپان رمه را باز گردان


﴿بند 17﴾


حیدر بابا ," سولو یئرین" دوزنده
بولا ق قاینار چای , چمنین گوزونده
بولاغ اوتی اوزر سویون اوزونده
گوزل قوشلار اوردان گلیب , گئچللر
خلوتلیوب , بولاقدان سو ایچللر


قاینار : جوشیدن
اوتی: چمن


﴿بند 18﴾
بیچین اوستی , سونبول بیچن اوراقلار
ایله بیل کی , زلفی دارار داراقلار
شکارچیلار بیلدیر چینی سوراقلار
بیچین چیلر ایرانلارین ایچللر
بیر هوش دانیپ , سوندان دوروب , بیچلر


اوراقلار : داس
داراقلار : شانه
هوش دانیپ : چرت زدن
سوندان : بعدان

﴿بند 19

حیدر بابا کندین گونی باتاندا
اوشاقلارون شامین یئییپ , یاتاندا
آی بولوتدان چیخیب , قاش – گوز آتاندا
بیدن ده بیر سن اولارا قصه ده
قصه میزده چوخلی غم و غصه ده


﴿ بند 20﴾

قاری ننه گئجه ناغیل دئینده
کولک قالخیب , قاپ –باجانی دوئینده
قورد گئچی نین شنگی سین یئینده
من من قاییدیپ , بیزده اوشاق اولایدیم
بیر گول آچیب , اوندان سورا سولاسدیم

کولک : طوفان
قاپ با جا: در و پنجره
قاییدیپ : باز میگشتم

﴿بند 21﴾
عمه جانین بال بلله سین یئیه ردیم
سوندان دوروب , اوس دونومی دئیه ردیم
باغچالاردا تیر ینگه نی دئیه ردیم
آی اوزومی او ازدیرن گونلریم !
آغاج مینیب , آ ت گزدیرن گونلریم !


بلله : لقمه
اوس دونومی: ردا ی خودم
ازدیرن : لوس کردن (ناز کردن)
اغاج ... : چوب سواری گویا اسب دوانی میکردم
﴿ بند 22﴾
"
هچی خالا" چایدا پالتار یوواردی
"
ممد صادق " داملارینی سوواردی
هیچ بیلمزدیک داغدی داشدی , دوواردی
هریان گلدی شیلاق اتیب , آشاردیق
آللاه , نه خوش غمسیز - غمسیز یاشاردیق !


سوواردی : گل اندودی

﴿بند 23﴾
"
شیخ الاسلام" مناجاتی دئیه ردی
"
مشد رحیم " لباده نی گئیه ردی
"
مشد آجلی " بوز باشلری یئیه ردی
بیز خوشودوق خیرات اولسون توی اولسون
فراق ائله مز , هر نولاجاق , قوی اولسون

هر نولاجاق... : هر چی بشه بزار بشه

﴿بند 24﴾
"
ملک نیاز " ورندلین سالاردی
آتین چاپیپ , قئقاجیدان چالاردی
قرقی تکین گدیک باشین آلاردی
دو لایی یه قیز لاز آچیپ پنجره
پنجره لر ده نه گوزل منظره !

ورندلین : تفنگ شکاری
قیقاجی : سوراخ تفنگ که برای هدف گیری

﴿بند 25﴾
حیدر بابا ,کندین تویون توتاندا
قیز – گلینلر ,حنا , پیلته , ساتاندا
بیگ ,گلینه دامدان آلما آتاندا
منیم ده او قیزلاروندا گوزوم وار
عاشیقلارین سازلارین دا سوزوم وار


 

ک وار ,ایریلیق وار , اولوم وار

 

 

 

 

﴿بند 26﴾
حیدر بابا , بولاقلارین یارپیزی
بوستانلارین گول بسری , قارپیزی
چرچی لرین اغ ناباتی , ساقیزی
ایندی ده وار داماغیمدا ,داد وئره ر
ایتگین گئدن گونلریمدن یاد وئره ر


یارپیز: نوعی گیاه دارویی : برای سرماخوردگی و چرک کردن خوبه

﴿بند 27﴾

بایرامیدی ,گئجه قوشی اوخوردی
آداخلی قیز , بیگ جورابین توخوردی
هرکس شالین بیر باجادان سوخوری
آی نه گوزل قایدادی شال سالاماق !
بیک شالینا بایراملیغین باغلاماق !

قایدادی: رسم
.....
مراسم شال انداختن که رسم قدیمیا بوده


﴿بند 28﴾
شال ایسته دیم منده ائوده اغلادیم
بیر شال آلیب تئز بئلیمه باغلادیم
"
غلام "گیله قاشدیم شالی ساللادیم
"
فاطمه " خالا منه جوراب باغلادی
"
خان ننه می" یادا سالیب , آغلادی

ائوده: در خانه
بئلیمه : کمر
باغلادیم : بستن

﴿بند 29﴾
حیدر بابا ,"میر ممدین "باغچاسی
باغچالارین تورشا – شیرین آلچاسی
گلین لرین دوزمه لری , تاقچاسی
هی گوزلر گوز لریمین رفینده
خیمه وورار خاطره لر صفینده

تورشا : ترش
الچا : الوچه
دوزمه لری : جهیزیه


﴿بند 30﴾
بایرام اولوب قیزیل پالچیق ازللر
ناقیش ووروب , اوتاقلاری بزللر
طاقچالاردا دوزمه لری دوزللر
قیزگلینین فندیقچاسی , حناسی
هوسله نر آناسی , قایناناسی

قیزیل پالچیق... : خاک رس قرمز را با اشکالی در میاورده و خانه ها را تزیین میکردن
قاینانا : مادر شوهر

 

 

﴿بند 31﴾
باکی چی نین سوزی , سووی , کاغیذی
اینکلرین بولاماسی , آغوزی
چرشنبه نین گیردکانی , مویزی
قیزلار دئیه ر: آتیل ماتیل چرشنبه
آینا تکین بختیم آچیل چرشنبه


باکی چی ... : نامه های مسافری که از باکو رسیده بود
اینکلرین : گاوها
بولاماسی : خامه یا سرشیر
اغوزی: آغوز ( شیر )
گیردکانی : گردو

مویویزی: مویز


﴿بند 32﴾
یومورتانی گویچک ,

+ نوشته شده در ۲۳/۳/۱۳۹۰ساعت ۱۵:۴۲ توسط معین اشکانی دسته : نظر(0)

جک ولطیفه

پسره تو كليسا نشسته بوده، يهو مي‌بينه يه دختر خيلي خوشگل  مياد تو. ميدوه ميره پشتِ يه مجسمه قايم ميشه. دختره مياد ميشينه جلوي محراب و ميگه: اي خدا! تو به من همه چي دادي ، پول دادي ، قيافه دادي ، خانواده خوب دادي... فقط ازت يه چيز ديگه ميخوام... اونم يه شوهر خوبه ...يا حضرت مسيح‌! خودت كمكم كن! پسره از پشت مجسمه مياد بيرون ميگه: عيسي هل نده!‌ هل نده زشته ، خودم ميرم!

---------------------------------------------------------------

طرف عروسي ميكنه، هفته بعد دست خانوم رو ميگيره ميبره دكتر ، ميگه: اقاي دكتر ما بچه دار نميشيم!! دكتره ميپرسه: چند وقته ازدواج كردين؟ طرف ميگه: يك هفته است!! دكتره شاكي ميشه، ميگه: داداش من، اين زنه ، مايكرووِيو كه نيست

---------------------------------------------------------------

يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم ، وقت پرپر شدنش سوز و نوايي نکنيم ، پر پروانه شکستن هنر انسان نيست ، گر شکستيم ز غفلت،من و مايي نکنيم ، يادمان باشد سر سجاده عشق ، جز براي دل محبوب دعايي نکنيم ، يادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد ، طلب عشق ز هر بي سر و پايي نکنيم

---------------------------------------------------------------

شکمو داشته نوار روضه گوش ميداده ميزنه آخر نوار ببينه شام ميدن يا نه

---------------------------------------------------------------

غضنفر ميره رستوران، گارسون ميخواد بزارتش سر كار ميگه: غذاي امروز «كوجي پورو تياپوفو ساخارينو گلاسه» با «ليمو» است! غضنفر ميگه : «كوجي پورو تياپوفو ساخارينو گلاسه» با چي

---------------------------------------------------------------

پسره ، دختر محلشون را نشون ميکنه ، رفيقاش ميان با سنگ ميزنن

---------------------------------------------------------------

تُو قلبمي ، تُو خونمي ، تُو تموم وجودمي ........ رفتم دکتر ، ميگن انگل داري

---------------------------------------------------------------

به دختره مي گن اگه دنيا رو بهت بدن چي كار مي كني مي گه من فعلا مي خوام درسمو ادامه بدم

---------------------------------------------------------------

دو تا دانمارکي با هم همسايه بودن ... هر سي ثانيه برق يکيشون مي رفت ... تحقيق مي کنن مي بينن از چراغ راهنمايي برق ميدزديدن

---------------------------------------------------------------

به عضنفر ميگن از قفل فرمونت راضي هستي ميگه آره فقط سر پيچ اذيت مي کنه!

---------------------------------------------------------------

ديگه از چشم افتادي . مي فهمي؟ ..............صاف افتادي تو قلبم

---------------------------------------------------------------

شيرفرهاد ميره تو صف نونوايي، شاطر نونوائي ميگه: نون تا اينجا بيشتر نمي‌رسه، بقيه برن. شيرفرهاد ميگه: ببخشيد اگه ميشه جمع‌تر وايسين نون به ما هم برسه

---------------------------------------------------------------

يه مرده ، زنشو تو يه فيلم بد مي بينه آخر فيلم ميگه خدا شکر که فيلم بود

---------------------------------------------------------------

يارو ميره حرم داد مي‌ زنه : آقايون شلوغ نكنيد! حاجت ها قاطي‌ مي‌شه! من پارسال اومدم ، حامله شدم

---------------------------------------------------------------

غضنفر ميره بالاي پل عابر پياده داد مي زنه حالا من خر،من نفهم، آخه شما اين رودخانه مي بينيد که اومدين روش پل زدين

---------------------------------------------------------------

هميشه براي کسي بخند که ميدوني به خاطر تو شاد ميشه... واسه کسي گريه کن که ميدوني وقتي غصه ‏داري و اشک ميريزي برات اشک ميريزه... براي کسي غمگين باش که در غمت شريکه... عاشقه کسي ‏باش که دوستت داشته باشه

---------------------------------------------------------------

پيروزي افتخار آميز دانشمندان ايراني در عرصه انرژي هسته اي و دستيابي آن عزيزان به اورانيوم غني شده رو ولش کن "خودت چه طوري؟

---------------------------------------------------------------

يه برره اي به رفيقش مي گه من يه تمساح پيدا كردم چيكارش كنم؟ ميگه ببرش باغ وحش. فردا رفقيش مي گه برديش؟ يارو مي گه : آره ، تازه امشب هم مي خوام ببرمش سينما

---------------------------------------------------------------

يك گاو نر دنبال يك گاو ماده مي افته گاو ماده هي فرار مي كرده دست آخر به يك كوچه مي رسه كه بن بست بوده برمي گرده و با حالت درماندگي مي گويد آخه چي از جون من مي خوايي گاو نر مي گه مااااااااااااااااااااااچ

---------------------------------------------------------------

گوش بده ببين چي ميگم . اگه يکي بهت پي ام داد گفت من حسن هستم و سراغ منو از تو گرفت بگو نمي شناسمش. اين يارو شماعي زاده فکر مي کنه گيتارش دست منه

---------------------------------------------------------------

يه پسره  به دختره ميگه بوس ميدي؟  ميگه نه ! پسره ميگه به جهنم بخاطر خودت گفتم من خودم زن دارم

---------------------------------------------------------------

يه برره اي  ميميره ، شب اول قبر ?? تا فرشته ميان سراغش. ?تاشون سوال مي کردن  .... ?? تاشون حاليش مي کردن 

---------------------------------------------------------------

سپاس و ستايش دانشگاه آزاد را ، که ترکش موجب بي مدرکي است و به کلاس اندرش مزيد در به دري ، هر ترمي که آغاز مي شود موجب پرداخت زر است  و چون به پايان رسد مايه ضرر ، پس در هر سال دو ترم موجود و بر هر ترمي شهريه اي واجب ..... از جيب و جان که بر آيد ...... کز عهده خرجش به در آيد

---------------------------------------------------------------

يه دفعه يه پسره داشته راه ميرفته ميخوره زمين هواااااااااا ميره نميدوني تا کجاااااااا ميره

---------------------------------------------------------------

يارو  زنگ ميزنه ??? ميگه آقا پدال گاز و پدال ترمز و پدال کلاچ و فرمون و دنده رو دزديدن! پليس ميگه ، برو صندلي جلو بشين

---------------------------------------------------------------

يه بچه خوشگله ريش بزي ميذاره ، گرگه مياد ميخورتش

---------------------------------------------------------------

يه روز سه تا خانوم مرغه به هم ميرسن اولي ميگه چه روزگاري شده ، ديشب تو کيف دخترم يه عکس جوجه خروس پيدا کردم ..... دومي ميگه اين که چيزي نيست يه روز ديدم دخترم تو خيابون داره با يه خروسه ميگه و ميخنده .... سومي ميگه اينها که چيزي نيست من ديشب تو کيف دخترم يه تخم مرغ پيدا کردم

---------------------------------------------------------------

يارو ماشينش تو برف گير ميکنه زنجير نداشته ،  سينه ميزنه

---------------------------------------------------------------

گرگه ميره در خونه شنگول و منگول در ميزنه ، مامانشون ميگه بيا تو بچه ها نيستن

---------------------------------------------------------------

زن خوب براي ازدواج بايد سه تا خصلت داشته باشه : 1 - نجيب باشه يعني با جيب آدم کاري نداشته باشه ........... 2 - خانه دار باشه يعني از خودش خونه داشته باشه

4 - مثل ماه بمونه يعني شبها بياد و صبح بره خونه باباش ............... 5 - البته در حد متعالي اين که باباش وضعش توپ باشه و 3 تا سکته هم کرده باشه

---------------------------------------------------------------

به آسمون نگاه ميکنم تو رو ميبينم ... به دريا نگاه ميکنم تو رو ميبينم  ... به دشت هاي سبز نگاه ميکنم تو رو ميبينم و حتي وقتي به قلبم نگاه ميکنم تو رو ميبينم ... بابا بيا برو اونطرف بگذار يه چيز بهتر ببينيم

---------------------------------------------------------------

اين هم يه شعر واسه بعضي دخترهاي امروزي :

آخر يه روز تيک ميگيري  ،  لباسهاي شيک ميگيري  ،  بابات را ميکني کچل  ،  تا بيني رو کني عمل ،  با همراهت زنگ ميزني  ،  عينک رنگ رنگ ميزني  ،  اين دل و اون دل ميزني  ،  هي به موهات ژل ميزني  ،  جنس لباسات تريکو  ،  موزيک فقط از انريکو  ،  جوراب هاي فسقلکي  ،  روسري هاي الکي  ،  با اشوه هاي شُتري  ،  ميشيني پشت موتوري  ،  تو خيالت خيلي تکي  ،  فکر ميکني با نمکي  ،  خوشي با اين تيپ خفن  ، حالا قشنگي مثلا ؟

-----------------------------------------------------------------

از يه نفر ميپرسن اولين کسي که رفت مکه حاجي شد کي بود ميگه حاج زنبور عسل

-------------------------------------------------------------------

آقا ماشا ا... ميره تو بانک وام بگيره ، ضامن نداشته منفجر ميشه

-------------------------------------------------------------------

آقا ماشاا... را ميبرن بهشت ، زير پاي مادران له ميشه ( آخه بهشت زير پاي مادران است )

--------------------------------------------------------------------

 يه دفعه بامشاد داشته با پيچ گوشتي به ناف شکمش ور ميرفته يکهو  پيچ شکمش باز ميشه باسنش مي افته

----------------------------------------------------------------------

به آقاي پشندي ميگن سه تا اسم بگو توش الله داشته باشه .. ميگه شکرالله ، حمدلله ، سيندرلاه

 ----------------------------------------------------------------------

يه دفعه يه آفتاب پرست ميره رو جعبه مداد رنگي " هنگ " ميکنه

----------------------------------------------------------------------

!!!! يه دفعه پليس  ( بامشاد )  را ميگيره بهش ميگه کارت ماشين ، گواهينامه ، بيمه ..... بامشاد ميگه بايد با اينها جمله بسازم

----------------------------------------------------------------------

يك روز تو ي جهنم شلوغ بوده و همه مي زدند و مي رقصيدند
يكي مي پرسه چي شده ..... مي گويند : آخ جون پروند ه ها گم شده ، پروند ه ها گم شده

----------------------------------------------------------------------

دکتر نظام وظيفه پسر لاغري را معاينه کرد و در برگه نوشت : معاف، به دليل ضعف جسماني
پسره با خوشحالي گفت : آخ جون  فوري ميرم زن ميگيرم
دکتره نوشت : و همچنين ضعف عقلاني 
 

-----------------------------------------------------------

يه روز چند تا رفيق ميخواستن برن گردش ، اولي ميگه ماشينش با من ، دومي ميگه نهارش هم با من ، سومي هم ميگه تخمه و چاي هم با من ، چهارمي ميگه پس حالا که همتون يه چيز ميارين منم داداشم را ميارم

-----------------------------------------------------------------------

يه روز ميبينن عزرائيل ماکسيما خريده  ، ميگن عزرائيل وضعت خوب شده ، ميگه حقوق اضافه کاري هاي زلزله بم را جمع کردم

-----------------------------------------------------------------------

مادر : پسرم ، من دارم مي رم خريد يه وقت به كبريت دست نزني ها
پسر : نه مامان جون  من خودم فندك دارم 
 

-----------------------------------------------------------------------

از خشايار پرسيدند : گاو بهتره يا گوسفند
خشاياره ميگه : گاو بهتره
مي پرسند چرا
ميگه : گاو وقتي ميخواد بره آنطرف جاده اول سمت راست نگاه ميکنه بعد سمت چپ رو ، بعد ميره ، ولي گوسفند عين گاو سرشو ميندازه پايين رد ميشه 
 

-----------------------------------------------------------------------

بهروز خالي بند يه زن حامله رادر اتوبوس ميبينه و به او ميگه : خانم اين چيه
خانومه ميگه : معلومه بچه ام است ديگه
بهروزه ميگه : دوستش داري
خانومه : آره خوب، خيلي
 ميگه : پس چرا قورتش دادي

-----------------------------------------------------------

يه بچه ايي تازه بدنيا اومده بوده ، شير مامانشو نمي خورده ، هر زن ديگه اي هم آوردن ، فايده نداشته بچه شير اونا رو هم نمي خورده تا اينکه يه زن سياه ميارن بچه شيرشو مي خوره بابائه مي گه : آهان ، پدر سوخته ، تو شيرکاکائو مي خواستي ما نمي دونستيم
 

-----------------------------------------------------------------------

خشايار قله اورست رو فتح ميکنه ، خبرنگارها جمع ميشن و ازش مي پرسند : آقا رمز موفقيت شما چي بود
خشاياره ميگه : والله آقا من اين چيزها حاليم نيست ، اگه بازم بهم بار بخوره ميارم اين بالا

-----------------------------------------------------------------------

آقا غلام تو اتوبوس كنار يه خانم چاقي نشسته بود يه نيگاه به خانومه کرد و گفت : راستي خانم اسم شما چيه
خانمه گفت : غنچه
آقا غلام گفت : شما وا بشين ديگه چي چي ميشيد

----------------------------------------------------------------------
يک روز غضنفر خواب ميبينه بزرگترين نون بربري دنيا را خورده صبح که بلند ميشه ميبينه لاحافش نيست

------------------------------------------------------------------------

فالگير: فردا شوهرتون ميميره!
زن: اينو كه خودم ميدونم. بهم بگو گير پليس ميفتم يا نه!

------------------------------------------------------------------------

 فرق يك مرد با يك گربه چيه؟
- يكيشون يه موجود دله است كه بي چشم و روئه و براش مهم نيست كه كي بهش غذا ميده, اون يكي يه حيوان ملوس خانگيه.

------------------------------------------------------------------------

يه نفر داشته با زنش دعوا ميکرده که :   تو که از من خوشت نميومد پس چرا سر سفره عقد با صداي بلند داد زدي بـــــــــــله ،،، زنه ميگه : من به تو نگفتم بله ،، يکي از من پرسيد با اين مرتيکه عوضي ميخواهي ازدواج کني من داد زدم بـــــــــــله 

به خشايار ميگن با شمشير جمله بساز ، ميگه فولاد فدات شم  شير بخور

خشايار و بهروز خالي بند  را ميبرن جهنم  ، اما وسط راه ميگن به شما يه آوانس ميديم ،، ميگن چيه ،ميگن اينجا 2 نوع جهنم داريم يکي جهنم ايراني ها يکي جهنم خارجي ها ، ميپرسن فرقش چيه ، ميگن تو جهنم خارجي ها هفته اي يک بار قيـر داغ ميريزن تو دهنتون اما تو جهنم ايراني ها هر روز ،،،، خلاصه خشايار ميگه من ميرم تو جهنم خارجيا و بهروز هم مياد تو جهنم ايرانيا ..... يه چند ماهه بعد خشايار ميبينه خيلي ناجوره اينجا ميگه بيچاره بهروز خالي بند که هر روز قير ميخوره ، خلاص ميره ميبينه بهروز با رفيقاش نشستن دارن حال ميکنن و چاخان  خبري هم از قير داغ نيست ،خشاياره  ميگه جريان چيه ، مگن بابا اينجا آخه جهنم ايراني هاست يک روز قيرش نيست ، يک روز قيرش هست قيفش نيست ، يه روز  دو تاش هست يارو نمي ياد سر کار

آقا غلام زنگ ميزنه 110 ميگه آقا  صدي ده  طرف ميگه بله بفرمائيد غلامه ميگه بي انصاف تو بازار صدي پنج نزول ميدن

خشايار به رفيقش ميگه: ميخوام دختر شاه رو بگيرم! رفيقش ميگه: چرت نگو مومن! مگه كشكيه؟!  خشايار ميگه: بابا من كه راضيم، ننه ام هم كه راضيه، فقط مونده شاه و دخترش!

مهران مديري 2 تا دزد ميگيره زنگ ميزنه به 220 

طرف خيلي شاكي ميره ثبت‌احوال، ميگه: آقا اين اسم من خيلي ضايعه ، بايد حتماٌ عوضش كنم. كارمنده ازش ميپرسه، مگه اسمتون چيه؟ طرف ميگه: خشايارِ گهُ‌چهره ! كارمنده ميگه: آره خوب حق داريد، بايد حتماً عوضش كنيد. حالا چه اسمي ميخوايد بگذاريد؟  خشايار ميگه: خشايار ان‌چهره! 

  بهروز خالي بند پرتقال خوني ميخوره، ايدز ميگيره

5-  از خشايار ميپرسن: ميدوني USA مخفف چيه؟ ميگه: يوم‌الله سيزده آبان !         نــــــــــــــه غلام

6- بهروز خالي بند رفته بوده تماشاي مسابقه دو و ميداني، وسط مسابقه از بغليش ميپرسه: ببخشيد، اينا واسه چي دارن ميدون؟! يارو ميگه: براي اينكه به نفر اول جايزه ميدن. بهروز خالي بند يوخده فكر ميكنه، ميپرسه: پس بقيشون واسه چي دارن ميدون؟!

9- بهروز خالي بند تصادف ميكنه، ملت علاف ميريزن دورش و شروع ميكنن نظر كارشناسي دادن. بالاخره بعد يك مدت افسر راهنمايي مياد، منتها اونقدر ملت هركدوم واسه خودشون چرت و پرت ميگفتن كه صداي افسره به جايي نميرسيده. بهروز خالي بند شاكي ميشه، داد ميزنه: ساكت.. ساكت...  ديگه اينجا كسي جز جناب سروان حق گه خوردن نداره ها!

11- بهروز خالي بند زنگ ميزنه فلسطين، ميبينه اشغاله!

12 - آقا غلام دست ميذاره به برق فيوز مي پره ، فيوز رو ميزنن غلامه مي پره

13- بهروز خالي بند سوار آسانسور ميشه، ميبينه نوشته‌: ظرفيت 12 نفر. باخودش ميگه: عجب بدبختيه‌ها! حالا 11 نفر ديگه از كجا بيارم؟!

14- به اکبر عبدي ميگن دوست داري خشايار بميره ارثش به تو برسه ، اکبره ميگه نه ، دوست دارم بکشندش تا ديه هم بگيرم

15- از آقاي خياباني ميپرسن: به نظر شما اگه آمريكا افغانستان و عربستان رو بگيره، به كره و چين هم حمله كنه تكليف ايران چي ميشه؟ خياباني ميگه: چي ميشه نداره كه، ايران ميره جام جهاني!   

17 - خشايار مستوفي داشته ميمرده ، ملت ريخته بودند دورش ببينند دم آخري چي ميگه ، خشايار ميگه به ارواح باباتون من همه نماز روزه هام را گرفتم فقط 60 سال واسم طهارت بگيرين !

18- از ناتاشا ميپرسن: چند تا بچه داري؟ 4 تا از انگشتاشو نشون ميده، ميگه: 3 تا! ملت كف ميكنن، ميگن: بابا اينا كه 4تاست؟ ناتاشا انگشت كوچيكشو نشون ميده، ميگه: اين بچة همسايمونه، ولي هميشه خونة ماست!

19-  مامان بهروز داروخونه داشته، يك روز  جلو در مغازه بزرگ مينويسه: سوسك كش جديد رسيد! خلاصه بعد يك مدت يك بابايي مياد تو ميگه: ببخشيد، جريان اين سوسك‌كش جديد چيه؟ اين خونة ما رو سوسك سر گرفته. ننه بهروز ميگه: اين دارو خيلي جديده و بازدهيش هم تضمينيه. شما اين دارو رو ميريزيد تو يك قطره چكون، بعد كشيك ميكشيد تا سوسكها رو بگيريد. هر سوسك رو كه گرفتيد، در روز سه نوبت (صبح و ظهر و شب) تو هر چشمش دو قطره ازين دارو ميچكونيد، بعد از يك مدت سوسكها كور ميشن و خودشون از گشنگي ميميرن! يارو كف ميكنه، ميگه: خوب آخه اگه سوسكها رو بگيريم كه همونجا درجا مي‌كشيمشون!  طرف ما  ميره تو فكر، بعد يك مدت ميگه: آره خوب، ازون راهم مِشه!

21- ميخواستن بهروز خالي بند رو شكنجه روحي بدن، ميفرستنش تو يك اتاق گــرد، ميگن برو يك گوشه بشين!

26- يه بابائي  تو يك شب برف و بوراني داشته از سر  زمين برميگشته خونه، يهو ميبينه يكجا كوه ريزش كرده، يك قطار هم داره ازون دور مياد! خلاصه جنگي لباساشو درمياره و آتيش ميزنه، ميره اون جلو واميسته. رانندة قطاره هم كه آتيشو ميبينه ميزنه رو ترمز و قطار وا ميسته. همچين كه قطار واستاد، يارو يك نارنجك درمياره، ميندازه زير قطار، چهل پنجاه نفر آدم لت و پار ميشن! خلاصه يارو  رو ميگيرن ميبيرن  بازجويي، اونجا بازجوه بهش ميتوپه كه: مرتيكة خر! نه به اون لباس آتيش زدنت، نه به اون نارنجك انداختنت! آخه تو چه مرگت بود؟! طرف ميزنه زير گريه، ميگه: جناب سروان به خدا من از بچگي اين دهقان فداكار و حسين فهميده رو قاطي ميكردم!

28- طرف كليدش رو تو ماشين جا ميگذاره، تا بره كليد ساز بياره زن و بچش دو ساعت تو ماشين گير ميكنن!

29- بعد از عمري داريوش مياد ايران، اجرا زنده ميگذاره تو استاديوم آزادي. خلاصه ديگه ملت داشتن خودشون رو خفه ميكردن، داريوش هم مياد خيلي حال بده، از ملت ميپرسه: چي ميخواين براتون بخونم؟ يك مشنگه ازون پشت داد ميزنه: اِبـــي بـخـــون.. اِبـــي بـخـون!

30- از ننه بهروز ميپرسن چندتا بچه داري؟ انگشت كوچيكشو نشون ميده، ميگه: هفت تا! ملت كف ميكنن، ميگن: بابا اين كه فقط يكيه! ميگه: آخه دادم mp3شون كردن!

31- مشنگه ميره مسابقه بيست سوالي،  رفقاش از پشت‌ صحنه بهش ميرسونن كه: جواب برج ايفله،  فقط تو  زود نگو كه ضايع شه. خلاصه مسابقه شروع ميشه، مشنگه ميپرسه: تو جيب جا ميگيره؟ ميگن: نه. مشنگه ميگه:...ها!  پس حتماٌ برج ايفله!

32- غلام ميره مسابقه بيست سوالي،  رفقاش از پشت‌ صحنه بهش ميرسونن كه: جواب خياره،  فقط تو  زود نگو كه ضايع شه. خلاصه مسابقه شروع ميشه، غلامه ميپرسه: تو جيب جا ميگيره؟ ميگن: نه. غلام ميگه: بابا اين عجب خيار گنده‌ايه!

33- يه جوونه ميخواسته تو يك ادارة دولتي استخدام شه، ميبرنش گزينش. اونجا يارو ازش ميپرسه: شما وقتي ميخواين وارد مستراح شيد، با پاي راست وارد ميشيد يا با پاي چپ؟!  طرف هول ميشه، ميگه:  شما منو استخدام كنيد، من با سر وارد ميشم!

35- ماشين بهروز رو تو روز روشن، جلو چشماش ميدزدن، رفيقاش ميدون دنبال ماشينه و داد ميزنن: آاااي دزد! بگـــيـــرينش!  يهو خشايار  داد ميزنه: هيچ خودتونو ناراحت نكنيد.. هيچ غلطي نميتونه بكنه! رفيقاش واميستن، ميپرسن: چرا؟ خشي  ميگه:  من شمارشو برداشتم!

36- فولاد مي افته تو چاه، فاميلاش سند ميگذارن درش ميارن!

39- يه بابائي سوار هواپيما ميشه، ميشينه كنار دست يك پيرمرده. خلاصه سر صحبت باز ميشه و اين دوتا نسبتاٌ با هم رفيق ميشن. وسطاي راه، يك مهمون دار مياد از پيرمرده ميپرسه، پدر شما شكلات ميل داريد؟ پيرمرده ميگه: نه خيلي ممنون، من بواسير دارم. مهمون داره از طرف ميپرسه: شما چي؟ يارو مياد تريپ رفاقت بگذاره، ميگه: نه مرسي. اين رفيقمون بواسير داره، باهم باز ميکنيم ميخوريم!

40- شيخ پشم الدين کشکولي يه كارت تلفن ميخره، عجالتاً اول ميده پرسش كنن!

41- يه پيرمرده و يه پيرزنه و يه پسره و يه دختره تو يه كوپه قطار با هم بودن،‌ قطار ميره تو تونل و همه جا تاريك ميشه،‌ يهو يه صداي ماچ و بعد هم يه صداي كشيده مياد! قطار از تونل مياد بيرون همه نشسته بودن سر جاشون. پيرزنه با خودش ميگه: عجب دختر متين و باحياييه! با اينكه جوونه و دلش ميخواد ولي به كسي راه نميده، تا يارو بوسيدش ، گذاشت زير گوشش! دختره با خودش ميگه: عجب پيرزنه نجيبيه! با اينكه سنش بالاست و كسي تحويلش نميگيره، بازم  نميذاره كسي ازش سوء استفاده كنه. پيرمرده هم با خودش ميگه:‌ بابا عجب بدبختيه‌ها! يكي ديگه حالش رو ميكنه ما كشيده رو مي‌خوريم! پسره هم با خودش ميگه: چه حالي ميده آدم كف دستش رو ببوسه محكم بزنه تو گوش بغلي!

42- به يارو ميگن تا حالا موز خوردي؟ ميگه: آره ولك، همون كه هستش يك وجبه؟!

47- سه تا پسره با هم كل گذاشته بودن، اولي ميگه: باباي من مهم‌ترين آدم مملكته. دوتاي ديگه ميپرسن: مگه بابات چيكارس؟ ميگه: باباي من رئيس‌جمهوره. هر قانوني كه بخواد گذاشته بشه رو بايد اول باباي من امضا كنه. دومي ميگه: برو بابا حال نداري. باباي من عمري پوز باباي تورو ميزنه! اوليه ميگه: مگه بابات چيكارس؟ پسره ميگه : باباي من نماينده مجلسه.. تا باباي من راي نده، عمري قانوناي باباي تو تصويب نميشن. سومي برميگرده ميگه: باباهاي شما جلوي باباي من پشم هم نيستن! اون دو تا ميپرسن: مگه بابات چيكارس؟ پسره ميگه: باباي من پاسبونه... جلوي خيابون واميسته، پونصدتومن ميگيره، ميشاشه به قانون باباهاي هردوتون!

48- پسره ميره خواستگاري، اسم دختره پروانه بوده ولي پسره قاط زده بوده، يك بند بهش ميگفته آهو خانوم! خلاصه وقتي دختره مياد چايي تعارف كنه، پسره ميگه: دست شما درد نكنه آهو خانوم! دختره شاكي ميشه، ميگه: بابا اسم من پروانه‌ست نه آهو.پسره ميگه: اي بابا فرقي نداره... حيوون حيوونه ديگه!

49-  يه بچه مومني سنگ مينداخته تو صندوق صدقات، ازش ميپرسن: بابا اين چه كاريه ميكني؟! ميگه: ميخوام به انتفاضه كمك كنم!

51- ميخواستن الهي قمشه‌اي رو ترور كنند، تو سشوارش بمب ميگذارن!

52- تو تبريز حكومت نظامي بوده، يارو سروانه به سربازش ميگه كه تو اينجا كشيك بده، از هفت شب به بعد هركسي رو خيابون ديدي در جا بزنش. حرفش كه تموم ميشه، تا مياد بره سوار ماشينش شه، ميبينه صداي گلوله اومد. برميگرده ميبينه سربازه زده يك بدبختي رو كشته! داد ميزنه: احمق! الان كه تازه ساعت پنج بعد از ظهره! سربازه ميگه: ايلده قربان اين يک آدرسي پرسيد كه عمراٌ تا ساعت نه شب هم پيداش نميكرد!

54- به ملانصرالدين ميگن: ميدوني امام حسين كجا دفن شده؟ ميگه: نه. ميگن: كربلا. ميگه: اي خوشا به سعادتش!

56- سه تا رفيق رفته بودن ايستگاه راه‌آهن، تا ميرسن تو يهو قطار حركت ميكنه، اينها هم ميگذارن دنبال قطار حالا ندو كي بدو! خلاصه بعد از هزار بدبختي، يكيشون ميرسه به قطار و ميپره بالا و دستشو دراز ميكنه دومي رو هم سوار ميكنه، ولي سومي بندة خدا هرچي ميدوه نميرسه. خلاصه خسته و كوفته برميگرده تو ايستگاه، يك بابايي بهش ميگه: آقاجان چرا اينقدر خودتونو خسته كرديد؟ قطار بعدي نيم ساعت ديگه حركت ميكنه، واميستاديد با اون ميرفتيد. پسره نفس زنان ميگه: منم نميدونم! والله من فقط قرار بود برم، اون دوتا رفيقام اومده بودن بدرقم!

57- يه نفر ميره زير ماشين، رفقاش با دمپايي و سنگ ميزنن درش ميارن!

60- دو نفر رفته بودن شكار، اولي از دور يك شير ميبينه، نشونه ميگيره ميزنه... تيرش خطا ميره و ميخوره به دم شيره. شيره هم شاكي ميشه، ميدوه طرفشون كه سرويسش كنه. اولي جنگي ميره بالاي درخت، ميبينه رفيقش همينجور اون پايين واستاده، بهش ميگه: بابا بيا بالا، الان مياد دهنتو سرويس ميكنه. يارو يك نگاهي بهش ميكنه، ميگه: برو گمشو ! مگه من زدم؟!

62- يه پشت کنکوري ادعاي پيغمبري ميكرده،رفيقاش بهش ميگن: بابا همينجوري كه نميشه! بايد بري چهل روز بشيني تو غار، تا از خدا برات وحي بياد. خلاصه جوونک ميره، دو روز بعد با دست و پاي شكسته و خوني مالي برميگرده!  رفيقاش ميپرسن: چي شده؟! يارو ميگه: ما رفتيم تو غار، يهو جبرئيل با قطار اومد!

63- يك بابايي داشته از سر كار برميگشته خونه، يهو ميبينه يك جمع عظيمي دارن تشييع جنازه ميكنند، منتها يجور عجيب غريبي: اول صف يك سري ملت دارن دو تا تابوت رو ميبرن، بعد يك يارو مرده با سگش راه ميره، بعد ازون هم يك صف 500 متري ملت دارن دنبالشون ميرن. يارو كف ميكنه، ميره پيش جناب سگ دار، ميگه: تسليت عرض ميكنم قربان، خيلي شرمندم... ميشه بگيد جريان چيه؟ يارو ميگه: والله تابوت جلوييه خانممه، پشتيش هم مادر خانومم... هردوشون رو ديشب اين سگم پاره پاره كرده! مرده ناراحت ميشه، همينجور شروع ميكنه پشت سر يارو راه رفتن، بعد از يك مدت برميگرده ميگه: ببخشيد من خيلي براتون متاسفم، ميدونم الانم وقت پرسيدن اينجور سوالا نيست، ولي ممكنه من يك شب سگ شما رو قرض بگيرم؟! مرده يك نگاهي بهش ميكنه، اشاره ميکنه به 500 متر جمعيتي پشت سر، ميگه: برو ته صف!

64-  يه  مشنگي يهو  بي هـوا  مياد تو اتاق ، خفه ميشه!   

65- بامشاد دنبال دزد ميكنه، از دزده جلو ميزنه!

66-  آقا خشايار آتيش ميگيره ميميره فولاد  در مغازش ميزنه به علت پدر سوختگي مغازه تعطيل است

68- بهروز ميره مسابقة قرائت قرآن، شلوار ورزشي ميپوشه!

69-  خشايار فولاد رو ميگذاره دانشكده افسري، رفيقاش بهش ميگن: بابا  اينكه درسش خوب بود، ميگذاشتي دكتري، مهندسي چيزي ميشد، خشي ميگه: آخه ميخوام وقتي درسش تموم شد باهم كلانتري باز كنيم!

70- ياسمن گل بانو  صبح از در خونه مياد بيرون، ميبينه سر كوچه يك پوست موز افتاده، با خودش ميگه: اي داد بيداد، باز امروز قراره يك زميني بخوريم!

72- يارو سرش ميخوره به ميلة وسط اتوبوس، جا به جا ولو ميشه كف اتوبوس. بعد از چند لحظه، چشماشو باز ميكنه ميبينه ملتي كه واستادن بالا سرش ميله رو گرفتن، ميگه: ولش كنين ببينم چي ميگه!

74- مشنگه ميره پيتزا فروشي، ميگه: ببخشيد پيتزا بزرگ چنده؟ يارو ميگه: 3000 تومن. مشنگه يكم بالا پايين ميكنه، ميگه: پيتزا متوسط چنده؟ يارو ميگه: 1500 تومن. باز مشنگه يوخده با پولاي جيبش ور ميره، ميگه: پيتزا كوچيك چنده؟ يارو ميگه: 700 تومن. مشنگه دست ميكنه تو جيبش يك صد تومني درمياره، ميگه: قربون دستت داداش، يك جعبه اضافه به ما بده!

75- دو نفر ميرن تهران يك فولكس قورباغه اي ميخرن، برميگردن طرف خونه . نزديكاي شهرشون يهو فولكسه خاموش ميشه، هركار ميكنن ديگه روشن نميشه. يكيشون برميگرده به اون يكي ميگه: برو نگاه كن ببين ماشين چه مرگش زده. طرف ميره درِ كاپوتو باز ميكنه، يك نگاه ميكنه با تعجب ميگه: اوه كريم ! بيا كه ماشين موتور ا! نداره!  خلاصه اولي پياده ميشه مياد يك نگاه ميندازه، ميگه: برو از صندوق عقب ابزار بيار، خودم درستش ميكنم! خلاصه يارو ميره درِ صندوق عقب رو وا ميكنه، يهو داد ميزنه: اوه كريم ! بيا كه از تهران تا اينجا دنده عقب اومديم!

76- يه عاشقي  از طبقه صدم يه ساختمون مي‌پره پايين، به طبقه پنجاهم كه ميرسه ميگه: خب الحمدالله تا اينجاش كه بخير گذشت! 

77- زن مشنگه دو قلو ميزاد،‌ مشنگه ميره صورت حساب بيمارستان رو حساب كنه،‌ به يارو ميگه:‌ حاج آقا ارزون حساب كن هردوشو ببرم!

78- يه نديد بديد ميره واسه تلفن همراه ثبت نام ميكنه، بهش ميگن: تا سه ماه ديگه بهت تحويل ميديم. آقا با کلاسه هم رو كمربندش يه پرچم ميزنه : به زودي دراين مكان يك عدد موبايل افتتاح خواهد شد!

79 - سياه پوسته ميچوسه ، زنش تا يک هفته دوده پاک ميکرده

80- بعد از سالها جعبه سياه تانكي كه حسين فهميده رفته بود زيرش رو پيدا ميكنن، توش آخرين جملات حسين ضبط شده بود كه ميگفته: "...حاجي جون مادرت هل نده،...ده حاجي هل نده! نامرد،  اين همه نارجك چرا بهم بستي، يك وقت بلا ملا سرم مياد.... حــــــــاجـــــي!

81- طرف با دو تا خيار در دست ميره توي يك بقالي، ميگه:حاج آقا خيارشور داري؟ بقاله ميگه: بله. طرف ميگه: پس ولك بي زحمت اين دوتا رو هم بشور!

82- يه خونه خرابي پكر و ناراحت نشسته بوده تو يك عرق فروشي و همين جور يك ساعت تمام داشته گيلاس عرقشو نگاه مي‌كرده. يارو جاهله با خودش ميگه بگذار يكم بخنديم، ميره جلوي طرف ، گيلاس عرقشو برميداره، يه نفس ميره بالا. يارو  اول يك نگاه غمناك به جاهله ميكنه، بعد يهو ميزنه زير گريه! جاهله ناراحت ميشه:‌ميگه: بابا بيخيال،‌ شوخي كردم ! جون حاجي..اصلاً‌  الان يدونه مَشتي‌شو برات ميگيرم، مهمون من! يارو در حين هق هق ميگه: نه داداش، تقصير تو نيست. اصلاً‌ امروز بدترين روز زندگي منه! اولش صبح خواب موندم دير رسيدم سركار،‌ رئيسم هم بيرونم كرد! ‌بعد اومدم برگردم خونه، ‌ديدم ماشينم رو دزد برده! رفتم كلانتري، ‌گفتن كاريش نمي‌تونن بكنن...بعد تاكسي گرفتم رفتم خونه يهو ديدم كيف پولم رو گم كردم، ‌يارو راننده تاكسيه هرچي از دهنش درومد بارم كرد .. بعد رفتم تو خونه، ديدم خانم با سه تا از همسايه‌ها تو رختخوابن! آخر تصميم گرفتم خودمو بكشم، ‌كه يهو تو اومدي ليوان سمم رو تا ته خوردي! 

83- باباي فولاد ميميره، مجلس ختمش رفيقاش همه ميان بهش تسليت ميگن. فولاد خيلي احساساتي ميشه، ميگه: به خدا خيلي زحمت كشيدين تشريف آوردين، ‌شرمنده كردين... ايشالله ختم پدرتون جبران مي‌كنم!

84- زنِ آپانديسش رو عمل كرده بوده، بعد از عمل شوهرش مياد ملاقاتش. منتها زنه هنوز خوب بهوش نيومده بوده و داشته زير لب هزيون مي‌گفته: احمق...بي‌شعور...عوضي! يك دكتري داشته از اتاق رد ميشده، ميگه: خوب به سلامتي مثل اينكه خانمتون به هوش اومده و داره باهاتون حرف ميزنه!

85-  ( ياسمن گل بانو ) خودشو ميزنه به كوچة علي چپ، گم ميشه!

86- تو يكي از دهات ملت براي بار اول كيوي ميبينن، ميرن از ملاي ده ميپرسن اين چيه؟ ملاهه يكم ميره تو نخ كيويه، بعد ميگه: تخم مرغيش، كه تخم مرغه! ولي من نمي‌فهمم چرا موكتش كردن؟!

87- از پرسپوليسي ميپرسن بنفش چه رنگيه؟ ميگه: قرمز ديدي ؟!  آبيش !

91- يه مسئولي  داشته راديو پيام گوش ميداده،‌ گزارشگره ميگفته: راه بهارستان به امام حسين بسته‌است، راه انقلاب هم به امام حسين بسته‌است... ‌طرف ميگه:‌ باشه بابا بستس كه بستس، ديگه چرا هي به امام حسين قسم ميخوري؟!

92- يه دانشمنده مثل من يه تيكه يخ گرفته بوده بالا، ‌داشته خيلي متفكرانه بهش نگاه مي‌كرده. رفيقش ازش ميپرسه: چيرو نگاه ميكني؟ طرف ميگه:  ازش آب ميچيكه ولي معلوم نيست كجاش سوراخه!

93- به يکي ميگن يك معما بگو، ميگه اون چيه كه زمستونا خونه رو گرم ميكنه تابستونا بالاي درخته ؟! يارو هرچي فكر ميكنه جوابشو پيدا نميكنه، ميگه: نميدونم، حالا بگو چيه؟ همون يکي  ميگه بخاري!  يارو كف مي‌كنه، ميگه: باباجان بخاري زمستونا خونه رو گرم ميكنه ولي تابستونا چه جوري بالاي درخته ؟  باز هم همون يکي ميگه: بخاريِه خودمه دوست دارم   بگذارمش بالاي درخت!    اکـــــي

95- يارو توي اتوبوس بين شهري نشسته بوده، ميره به راننده ميگه: آقاي راننده واسه كي داري رانندگي مي‌كني؟! اينا که همه خوابن!

97- پسره زنگ ميزنه خونه دوست دخترش، باباي دختره گوشي رو ور ميداره. پسره ميگه: ببخشيد غزال خونست؟!‌ باباهه هم شاكي ميشه فحش خوار مادر رو ميكشه به پسره ! چند روز بعد دختره پسره رو تو خيابون ميبينه،‌ ميگه: ‌بابا چرا ضايع بازي  در مياري؟!  وقتي بابام ور ميداره، ‌يه چيزِ بي‌ربط سر هم كن بگو. پسره هم ميگه ‌باشه . دفعه بعد كه زنگ ميزنه، باز باباهه گوشي رو ور ميداره.‌ پسره هول ميشه، ميگه: ببخشيد اونجا ميدون انقلابه ؟! يارو ميگه: آره چي كار داشتي؟!  ميگه: ببخشيد، غزال خانم هستن؟!

98- يك سال، يك ماه از محرم گذشته بوده ولي هنوز تو شهر صداي سينه‌زني ميومده. مردم ميرن پي ماجرا، ميبينن دسته ديوانه ها تو كوچه بن بست گير كرده 

 سيگاريه ميره لباس فروشي،‌ ميگه:‌ ببخشيد شلوار نخي داريد؟ يارو ميگه:‌بعله.  طرف ميگه: بي‌زحمت دونخ بدين

 
 

 
 

 

 

 


 

 
Online User : 36


 

 
 

+ نوشته شده در ۲۳/۳/۱۳۹۰ساعت ۱۵:۲۹ توسط معین اشکانی دسته : نظر(0)

یک راه تنبیه

در تاريخ مى‏خوانيم كه «صاحب بن عباد»، مرد بسيار با سخاوتى بود. خودش گفته است: من اين سخاوت را از مادرم آموخته‏ام، زيرا مادرم هر روز كه مى‏خواست به مدرسه روانه‏ام كند، پولى به من مى‏داد و مى‏گفت: اين پول را صدقه بده.
اين كار او موجب شد تا من به بخشش خو بگيرم و سخى شوم. اوبااين كار ساده‏اش به من فهماند همان طور كه بايد به فكر خود باشم، بايد به فكر ديگران نيز باشم.(3)

 

+ نوشته شده در ۲۳/۳/۱۳۹۰ساعت ۱۵:۲۹ توسط معین اشکانی دسته : نظر(0)

کودک سخاوت را از مادر می آموزد

در تاريخ مى‏خوانيم كه «صاحب بن عباد»، مرد بسيار با سخاوتى بود. خودش گفته است: من اين سخاوت را از مادرم آموخته‏ام، زيرا مادرم هر روز كه مى‏خواست به مدرسه روانه‏ام كند، پولى به من مى‏داد و مى‏گفت: اين پول را صدقه بده.
اين كار او موجب شد تا من به بخشش خو بگيرم و سخى شوم. اوبااين كار ساده‏اش به من فهماند همان طور كه بايد به فكر خود باشم، بايد به فكر ديگران نيز باشم.(3)

 

+ نوشته شده در ۲۳/۳/۱۳۹۰ساعت ۱۵:۲۸ توسط معین اشکانی دسته : نظر(0)

منزلت کودک شیر خوار


خورشيد اسلام تازه از مدينه طلوع كرده بود و مسلمانان تقيّد خاصى به احكام اسلام داشتند. روزى صداى اذان از مسجدالنبى برخاست و جمعيت با صفوف فشرده و ازدحامى وصف ناشدنى پشت‏سر رسول اكرم به نماز ايستادند. ناگاه صداى گريه طفل شيرخوارى از گوشه مسجد بلند شد.
رسول اكرم با شنيدن صداى گريه دلخراش كودك در به جا آوردن اعمال نماز تعجيل كرد. نمازگزاران كه گريه كودك برايشان اهميتى نداشت و تا مدتى قبل دختران نوزاد خويش را زنده زنده در زير خاك مى‏كردند و هنوز با عمق احكام اسلام نيز آشنايى پيدا نكرده بودند، ازاين حالت رسول خدا تعجب كردند و پنداشتند كه حادثه‏اى براى رسول خدا پيش آمده است.
نماز كه تمام شد، از حضرت پرسيدند: آيا مسأله خاصى پيش آمد كه چنين با عجله نماز را به پايان رسانديد؟
رسول اكرم فرمود: آيا شما صداى گريه كودك را نشنيديد؟
وقتى رسول خدا اين جمله را فرمود، تازه آنها فهميدند رسول خدا براى گريه كودك، نماز را سريع به پايان رسانده است تا كودك مورد ملاطفت و نوازش قرار گيرد.(8)
+ نوشته شده در ۲۳/۳/۱۳۹۰ساعت ۱۵:۲۷ توسط معین اشکانی دسته : نظر(0)

چند حکایت تربیتی

صد حكايت تربيتى (1)

 

1- توجه به كودك

گروهى از كودكان مشغول بازى بودند. ناگهان با ديدن پيامبر(ص) كه‏به مسجد مى‏رفت، دست از بازى كشيدند و به سوى حضرت دويدند و اطرافش را گرفتند. آنها ديده بودند پيامبر اكرم(ص)، حسن(ع) و حسين(ع) را به دوش خود مى‏گيرد و با آنها بازى مى‏كند. به اين اميد، هر يك دامن پيامبر را گرفته، مى‏گفتند: «شتر من باش»!
پيامبر مى‏خواست هر چه زودتر خود را براى نماز جماعت به‏مسجد برساند، اما دوست نداشت دل پاك كودكان را برنجاند. بلال‏در جستجوى پيامبر از مسجد بيرون آمد، وقتى جريان را فهميد خواست بچه‏ها را تنبيه كند تا پيامبر را رها كنند. آن حضرت وقتى متوجه منظور بلال شد، به او فرمود: «تنگ شدن وقت نماز براى من ازاين كه بخواهم بچه‏ها را برنجانم بهتر است.»
پيامبر از بلال خواست برود و از منزل چيزى براى كودكان بياورد. بلال رفت و با هشت دانه گردو برگشت. پيامبر(ص) گردوها را بين بچه‏ها تقسيم كرد و آنها راضى و خوشحال به بازى خودشان مشغول‏شدند.(1)
P . نفايس الاخبار، ص 286. P(2)
بيان: توجه به نياز و خواسته‏هاى كودك از اصول اوليه تربيت است. آسان‏ترين و پسنديده‏ترين راه، راضى كردن كودكان و همان روش متواضعانه پيامبر است كه علاوه بر تأمين نياز كودك، به آنها نوعى شخصيت نيز مى‏بخشد.


2- مسؤوليت پدران

روزى عدّه‏اى از كودكان در كوچه مشغول بازى بودند. پيامبر(ص) در حين عبور، چشمش به آنها افتاد و خواست نقش بسيار بزرگ پدران و مسؤوليت سنگين آنها را در رشد كودك به همراهانشان گوشزد كند.
فرمود:«واى بر فرزندان آخرالزّمان از دست پدرانشان.»
اطرافيان پيامبر با شنيدن اين جمله به فكر فرو رفتند. لحظه‏اى فكر كردند شايد منظور پيامبر، فرزندان مشركان است كه در تربيت فرزندانشان كوتاهى مى‏كنند.
عرض كردند: «يا رسول الّله، آيا منظورتان مشركين است؟»
- نه، بلكه پدران مسلمانى را مى‏گويم كه چيزى از فرايض دينى را به‏فرزندان خود نمى‏آموزند و اگر فرزندانشان پاره‏اى از مسائل دينى را فراگيرند، پدران آنها،ايشان را از اداى اين وظيفه باز مى‏دارند.
اطرافيان پيامبر با شنيدن اين سخن، تعجب كردند كه آيا چنين پدران بى‏مسؤوليتى نيز هستند.
پيامبر كه تعجب آنها را از چهره‏شان خوانده بود ادامه داد: «تنها به‏اين قانع هستند كه فرزندانشان از مال دنيا چيزى را به دست آورند....»
آنگاه فرمود: «من از اين قبيل پدران بيزار و آنان نيز از من بيزارند.»(3)
P . مستدرك الوسائل، ج‏2، ص 625 . P(4)
بيان: در عصر حاضر، دليل دور بودن و ناآگاهى قشر عظيمى از كودكان و نوجوانان از مسائل مذهبى، بى‏توجهى والدينشان به اين مسأله مهم‏است.


3- تبعيض ناروا

سال‏ها از بعثت پيامبر اكرم(ص) گذشته بود. هنوز افكار دوران جاهليت و تبعيض بين فرزندان وجود داشت. مردى عرب، آن روز براى انجام دادن كارى دست دو فرزندش را گرفت و شرفياب محضر رسول اكرم(ص) شد. هنگامى كه نشسته بود، يكى از فرزندان خود را درآغوش گرفت، به او محبت كرد و او را بوسيد و به فرزند ديگرش توجهى نكرد.
پيغمبر كه اين صحنه تأثّرانگيز را مشاهده كرد نتوانست طاقت بياورد، پس فرمود: «چرا با فرزندان خود به‏طور عادلانه رفتار نمى‏كنى؟»
آن مرد عرب جوابى جز سكوت نداشت. سرش را پايين انداخت و عرق شرم بر پيشانى‏اش نشست.
او در آن روز دريافت كه كارش اشتباه بوده است و فهميد كه در نگاه‏كردن نيز نبايد بين فرزندان فرقى گذاشت.(5)
P . مكارم الاخلاق، ص 113 . P(6)


4- تربيت قبل از تولد

ملامحمدتقى مجلسى از علماى بزرگ اسلام است. وى در تربيت فرزندش اهتمام فراوان داشت و نسبت به حرام و حلال، دقّت فراوان نشان مى‏داد تا مبادا گوشت و پوست فرزندش با مال حرام رشد كند.
محمدباقر، فرزند ملامحمدتقى، كمى بازيگوش بود. شبى پدر براى نماز و عبادت به مسجد جامع اصفهان رفت. آن كودك نيز همراه پدر بود. محمدباقر در حياط مسجد ماند و به بازيگوشى پرداخت. وى مشك پر از آبى را كه در گوشه حياطمسجد قرار داشت با سوزن سوراخ كرد و آب آن را به زمين ريخت. با تمام شدن نماز، وقتى پدر از مسجد بيرون آمد، با ديدن اين صحنه، ناراحت شد. دست فرزند را گرفت و به‏سوى منزل رهسپار شد. رو به همسرش كرد و گفت: «مى‏دانيد كه من در تربيت فرزندم دقّت بسيار داشته‏ام. امروز عملى از او ديدم كه مرا به‏فكر واداشت. با اين كه در مورد غذايش دقّت كرده‏ام كه از راه حلال به‏دست بيايد، نمى‏دانم به‏چه دليل دست به‏اين عمل زشت زده است. حال بگو چه كرده‏اى كه فرزندمان چنين كارى را مرتكب شده است.»
زن كمى فكر كرد و عاقبت گفت: راستش هنگامى كه محمدباقر را در رحم داشتم، يك بار وقتى به خانه همسايه رفتم، درخت انارى كه در خانه شان بود، توجه مرا جلب كرد. سوزنى را در يكى از انارها فروبردم و مقدارى از آب آن را چشيدم.
ملامحمدتقى مجلسى با شنيدن سخن همسرش آهى كشيد و به راز مطلب پى برد.(7)
P . حسين مظاهرى، خانواده در اسلام، ص 161 . P(8)
بيان: اگر در روايات اسلامى تأكيد شده كه خوردن غذاى حرام ولواندك در نطفه تأثير سوء دارد به همين جهت است. لذا بزرگانِ علمِ‏تربيت گفته‏اند: «تربيت قبل از تولد شروع مى‏شود.»


5- فرزند، نتيجه دعا

«على‏بن بابويه» آن مرد بزرگ الهى، در پنجاه سالگى، هنوز صاحب فرزندى نبود. او كه عشق و علاقه وافرى به اهل بيت و ائمه اطهار(ع) داشت، طى نامه‏اى به يكى از نايبان خاص امام زمان(ع) از او خواست‏كه از محضر حضرت بقيةالّله بخواهد براى او دعا كند تاخداوند فرزندى صالح و فقيه به او عنايت فرمايد. تقاضاى آن مرد عارف و خداشناس به محضر امام(ع) رسيد. آن حضرت در جواب فرمود: «او از همسر خود صاحب فرزند نخواهد شد، اما به زودى همسرى نصيب وى خواهد گرديد كه از وى داراى دو پسر فقيه خواهدگشت.»
مطابق وعده حضرت امام زمان(ع)، دوران بى‏فرزندى سپرى شد وخداوند به او سه فرزند پسر داد كه دو پسرش به نام هاى محمد وحسين به بركت هوش و حافظه فوق‏العاده شان به بالاترين مراتب فقاهت رسيدند.
محمد معروف به «شيخ صدوق» در همان دوران طفوليت صاحب‏نبوغ و هوش سرشارى بود و اساتيد خود را به شگفتى وامى‏داشت.(9)
P . طوسى، الغيبه، ص 188 . P(10)


6- كودك و تأثيرات محيط

سال‏هاى سال از حادثه مصيبت بار جنگ دوم جهانى گذشته بود. زنى فرانسوى به جراحى مغز احتياج پيدا كرد. با اين كه آن زن آلمانى نمى‏دانست، امّا وقتى چاقوى جراحى به رگى از مغز وى اصابت كرد، زن در حال بى‏هوشى شروع به خواندن سرودى به زبان آلمانى نمود. چاقو را كه از رگ برداشتند، خواندن سرود نيز قطع شد. تكرار اين عمل تعجب پزشكان را در پى داشت.
پس از تحقيقات فراوان، پرده از اين راز برداشته شد: هنگام هجوم آلمان به فرانسه، اين زن كه در آن هنگام كودك خردسالى بيش نبوده، درخيابان شاهد سرودهايى بوده است كه سربازان اشغالگر آلمانى مى‏خوانده‏اند. اين سرودها از آن هنگام در ضمير ناخودآگاه وى محفوظ مانده بوده است.(11)
P . خانواده در اسلام، ص 172 . P(12)
بيان: موضوع تأثير پذيرى در سنين كودكى، در روايات بسيارى مورد تأكيد قرار گرفته است و شايد حكمت خواندن اذان و اقامه در گوش راست و چپ كودك بعد از تولد، همين جهت باشد.


7- بوسيدن كودك

بسيار ديده مى‏شد كه پيامبر اسلام(ص) حسن(ع) و حسين(ع) را در آغوش مى‏گرفت و مى‏بوسيد. روزى آن دو را در بغل گرفت و بوسيد. شخصى كه حضور داشت، وقتى علاقه پيامبر و رفتار وى را بااطفال ديد به فكر فرو رفت و پيش خود گفت: «آيا تا به حال در اشتباه بوده‏ام؟ آيا روش اسلام در تربيت فرزند اين است؟ اگر اين طور است پس من در اين مسأله بسيار كوتاهى كرده‏ام».
به پيامبر نزديك شد و در حالى كه خجالت مى‏كشيد سخن بگويد، عرض كرد: «يا رسول الّله من داراى ده فرزند كوچك و بزرگ هستم، اماتاكنون هيچ يك از آنها را نبوسيده‏ام.»
پيامبر از گفته او به قدرى ناراحت شد كه رنگ چهره مباركشان تغيير كرد. ايشان به او فرمود: «خداوند مهر و محبت را از قلب تو بيرون‏كرده است. آن كس كه به كودكان ما رحم نمى‏كند و به بزرگ ما احترام نمى‏گذارد، از ما نيست.»(13)
P . بحارالانوار، ج 43، ص 282 . P(14)


8- پدر خيانتكار

اواخر آن شب زمستانى، مسافران در ايستگاه اتوبوس به انتظار ماشين ايستاده بودند. مردى تنومند با چهره‏اى غير عادى، به همراه طفل شش ساله‏اش در كنار ديگر مسافران منتظر آمدن اتوبوس بود. حالت سرگيجه و تهوع، آن طفل بى‏چاره را راحت نمى‏گذاشت. تااين‏كه حال آن طفل معصوم بدتر شد و در كنار خيابان استفراغ كرد. همه فكر مى‏كردند غذايى آلوده كودك را مسموم كرده است.
كنجكاوى، يكى از مسافران را واداشت از پدر طفل بپرسد فرزندش چه مرضى دارد.
آن مرد پس از كمى سكوت با صداى درشتى گفت: فرزندم مريض نيست. امشب او را به مجلس عيش و نوش يكى از دوستانم بردم و على‏رغم ميل كودك، به او شراب خوراندم!(15)
P . گفتار فلسفى (كودك)، ج 2، ص 52 . P(16)
بيان: فكر مى‏كنيد پرورش اين كودك در چنين خانواده‏اى، چه‏نتيجه‏اى به دنبال خواهد داشت. آيا خيانتى بالاتر از اين تصور مى‏شود؟


9- گام اول در تنبيه كودك

خانواده‏اى از دست فرزند شرورشان كلافه شده بودند. بى‏ادبى فرزند خردسال، پدر و همه اهل منزل را رنج مى‏داد. بيرون از منزل نيز كسى از آزار و اذيت او آسايش نداشت. پدر نيز هر بار او را به باد كتك مى‏گرفت، به اميد اين‏كه بر اثر تنبيه، دست از كارهاى زشت بردارد؛ اما فايده‏اى نداشت.
روزى دست فرزند خود را گرفت و نفس زنان، نزد حضرت‏ابوالحسن(ع) آورد و از وى شكايت كرد. حضرت نگاهى به آن مرد كرد و خواست راه و روش تربيت كردن را به او بياموزد. فرمود: «فرزندت را نزن.»
مرد از خودش پرسيد: پس چگونه فرزندم را تربيت كنم. منتظربودتا ادامه كلام امام را بشنود. امام ادامه داد: «براى ادب كردنش از او دورى و قهر كن.»
مرد گويا دنياى جديدى در تربيت فرزند به رويش گشوده شد. درهمان لحظه تصميم گرفت شيوه قهر و دورى را پيشه خود سازد وبافرزندش سخنى نگويد. در همين فكر بود كه ادامه كلام امام، او را آگاه‏تر كرد. امام فرمود: «ولى مواظب باش قهرت زياد طول نكشد و هرچه زودتر با فرزندت آشتى كن.» (17)
P . بحارالانوار، ج 101، ص 99 . P(18)
بيان: شيوه تنبيه بدنى در تربيت كودك هيچ تأثيرى ندارد، بلكه نتيجه عكس دارد. چون علاوه بر عادت به تنبيه، عظمت و ابهت پدر و مادر و يا معلم را نزد كودك خدشه‏دار مى‏كند و راه براى تربيت بعدى نيز بسته مى‏شود.


10- كودكان امروز بزرگان فردا

حضرت امام حسن مجتبى(ع) هر از گاهى فرزندان را دور خود جمع مى‏كرد و آنان را نصيحت مى‏نمود. روزى فرزندان خود و فرزندان برادرش را فرا خواند. كودكان قبل از شرفياب شدن به حضورامام، نمى‏دانستند ايشان به چه قصدى آنها را دعوت كرده است، ولى خوشحال بودند كه هر وقت نزد امام مى‏روند، با دست پر بازمى‏گردند.
همه كودكان كه دور امام(ع) گرد آمدند، امام(ع) فرمود: «همه شما، كودكان امروز هستيد و اميد مى‏رود كه بزرگان اجتماع فردا نيز باشيد؛ پس دانش بياموزيد و در كسب علم كوشش كنيد.» (19)
P . بحارالانوار، ج‏2، ص 152 . P(20)

+ نوشته شده در ۲۳/۳/۱۳۹۰ساعت ۱۵:۲۶ توسط معین اشکانی دسته : نظر(0)